تبلیغات
سربازان پادگان شهید کچوئی

سربازان پادگان شهید کچوئی
نبود دوره 170 که ایشالا هر چه زودتر به سر انجام برسه...

من چندتا عکس از کچویی دارم که حجمش بالاست نمیدونم چه جوری بفرستم خوشحال میشم اگه راحنماییم کنید؟

کد16



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مرداد 1390 توسط سرباز دوره 170

نمیدونم چرا بعضی ها بی معرفت  شدن بعداز اینکه شماره دادن گوشی رو خاموش کردن

       کد16

  09387226565

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مرداد 1390 توسط سرباز دوره 170

سلام من کد16 کربلا بعد از تقسیم افتادم اردوگاه سمنان که تبعید گاه استانه واقعا کسی که جدیدی میا اذتش میکنن امید  وارم کسی از هم  خدمتیا  ایجا تبعید  نشن من تو اردوگاه برای اموزش رنجری رفتم شاهرود الانم که لباس پلنگی زندانم 

 

راستی احمدکلانتری بود اونم با کسری تموم کرد خدمتو

1 نصیحت برادرانه  هی وقت پایین خدمتی تو اذیت نکن میدونی که چی میگم 1&2 ماه اول خیلی  سخت میگزره

                                                      ذوالفقار حسینی 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مرداد 1390 توسط سرباز دوره 170
.... تو این صف ایستادن‌ها خیلی داستانها اتفاق میافتاد، کلی دعواها، کلی شوخی‌ها، یا یه بار قیام علیه مسئول تسلیهات، آخه یه مشکلی که همیشه گروهان ما داشت، این بود که از سر بی صاحبی هر کسی که میرسید یه دستوری میداد و میرفت، ما میموندیمو وظیفه‌ای که سرمون بود. ایشون هم اینقدر بزرگوار و پر جذبه بود که گوش میکردو ماها رو با دادو بیداد و تنبیه وادار میکرد که بهش گوش بدیم.
عطرفه نژاد یه عادتی داشت که آخر شب که میخواست قرار فردا صبح رو باهامون بذاره، با تاکید فراوون میگفت، فردا ساعت چهار و یک دقیقه بخط میشین..... فهمیدین چهارووو یک دقیقه، ما هم گوش میکردیمو 4:15 میومدیم پایین، یه روز از همین صبحها بود که طبق روال گروهان مقداد (ویسی) همون ساعت 4 رفته بودن و اسلحه‌هاشونو تحویل گرفته بودن، حالا نوبت ما بود، چون زودتر از گروهانهای دیگه بلند شده بودیم، اومدیم که بریم جلوی در تسلیحات گروهان ثارا... اومدو فرماندشون گفت که میخوان برن بالا، تمام بچه‌های گروهان اینقدر شاکی شده بودن که خوب از سرشون پریده بود، یهو آرش (کد 12) داد زد که اصلا امروز اسلحه نمیگیریم، سالار هم که خوراکش اینجور چیزا بود گفت راست میگه، امروز اسلح نمیگیریم، خلاصه همه بچه‌ها اومدن تو آسایشگاه، عطرفه که میدونست همه آتیشها از دسته یک بلند میشه، یه راست اومد تو آسایشگاه دسته یک، گفت چتونه، چرا نمیرین پایین اسلحه بگیرین، بچه‌ها هم با یه ذره نک و نال و قرقر ، گفتن ما نمیریم، عطرفه با صدای بلند داد زد، یالا برین پایین، یالا! ما ها هم که از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم از جامون جم نخوردیم، یهو عطرفه آروم شد و با یه لهن مظلومانه گفت فکر میکنین تقصیر منه؟، خوب چه کار کنم خودتون دیر اومدین، بیاین بریم اسلحه بگیریم، این لهن آرومش بود که بچه‌ها رو مجاب کرد که برن اسلحه بگیرن، ولا همه از خداشون بود که اسلحه دست نگیرن، عطرفه هم که خواست دوباره اون جذبشو بهمون نشون بده، داد زد و گفت بعدش آمار کامل بخط میشین برای صبحانه...
و کلی داستانهای دیگه که باید براتون تعریف کنم.
از میدون صبحگاه که بگذریم میرسیم به خیابان فرعی پشت میدون صبحگاه که وقتی از میدون صبحگاه دستور میدادن، بدو ... رو... اون وقت بود که رفقای تنبل از جمله محسن مهری (کد 59) میرفتن تو سرویس بهداشتی که تو اون خیابون بود، تا از بدورو خلاص بشن. وقتی همین خیابونو دنبال مکیردیم میرسیدیم به اول مخابرات که یه محوطه حدودا 50 متری بود و دور تا دور تلفن کارتی چیده بودن، این یه منطقه کلاً‌ خیلی ماجرا داره، نه برای من، بلکه برای همه رفقا، اونایی که دلتنگیشون از دیگران بیشتر بود، اکثر اوقات اینجا میشد پیداشون کرد، تمام قهرها و آشتیها بین سربازا و افرادی که اون بیرون داشتن تو اینجا اتفاق افتاده بود. فقط اینو بهتون بگم که اینقدر اونجا کارت تلفن مصرف میشد که بچه‌ها اونا رو جمع میکردن و اینقدر میتراشیدن تا سفید بشه، بعد شروع میکردن به نقاشی کردن پاسور، هر کس 52 کارت جمع میکردو یه دست برای خودش درست میکرد.
یه ذره جلو تر که میرفتیم، میرسیدیم به سوله و بعدش هم ساختمون گردان، که دو طبقه بود و تو هر طبقه سه تا آسایشگاه داشت، ما هم طبقه‌ی دوم از ساختمان گردان بودیم، ما یعنی کل گروهان کربلا. بیشترین خاطرات از همون جاها بود. جلوی ساختمون گردان یه حیاط خیلی بزرگ بود و دست راستش صد دستگاه، اگر حیاط رو تا آخر میرفتیم میرسیدیم به سالنهای غذا خوری، بوفه و سلف شوری. و در انتها یه دیوار نیمه خراب که اون سمتش پر درخت کاج بود و ما آموزشی‌ها اجازه نداشتیم اون طرف دیوار بریم.
تو ساختمون گردان طبقه دوم وقتی از پله‌ها که بالا میومدیم سمت راستمون آسایشگاه دسته یکم گروهان کربلا بود، کمی اون طرفتر نمازخانه، آسایشگاه دسته سوم و دست چپ هم آسایشگاه دسته دوم و تسلیهات و آسایشگاه دسته سوم گروهان مقداد. وقتی وارد آسایشگاه دسته یکم میشدی دور تا دور اتاق تخت چیده بودن و دو ردیف هم بینشون، تخت من انتهای اتاق مشرف به پنجره بود. که وقتی کولر رو روشن میکردن، کلی مشتری پیدا میکرد. منم اکثرا رو تخت سالار میخوابیدم و سالار هم میومد کنار من دراز میکشید، حسین شیرازی هم میومد کنار سالار، دیگه سر ظهرا به بهانه‌ی استراحت این طوری کنار هم دراز میکشیدیم و با هم آروم صحبت میکردیم، دیگه سر ظهر که میشد به هم میگفتیم بریم سه تَرک بخوابیم. این جور موقع‌ها معمولا سالار نمیذاشت بخوابیم. گفته بودم که یه ریز حرف میزد و ورجه وورجه میکرد.
تمامی تختها باید آنکارد میشد، اول ملافه سفید بعد پتوی آبی،‌ موتکا، ملافه سفید دوم که باید تاش میکردیم روی پتوی آبی، شکل زیاد جالبی نداشت، ولی دیگه مجبور بودیم انجام بدیم، اون اواخر بچه‌ها یه مدل جدید کشف کرده بودن، که بجای ده دقیقه 2 دقیقه طول میکشید. بچه استمشو گذاشته بودن آنکارد تنبلی یا آنکار مت بالایی.
صبحها ساعت چهار و یک دقیقه (به گفته‌ی آقای عطرفه) نگهبان برقها رو روشن میکرد و آروم میگفت برپا، تازه اگر خودش خواب نبود. بچه‌ها هم عین خیالشون نبود، اون وقت بود که سر وکله دژبان (کد 6) پیدا میشد و پتو یا اور رو که رومون میکشیدیم و از رمون میکشید تا بلند بشیم، اون اوایل سینا بن داد میزد و میگفت بلند شین، بعد از چند دقیقه هم صداش قطع میشد و بعد میفهمیدیم که آقا رفته تو نمازخونه و به بهانه‌ی مریضی تخت خوابیده، فقط داد و بیدادش ماله ما بود. بعد مهرداد دژبان شده بود و صبحها اون ما رو بیدار میکرد، بعد از عزل شدنش، ارشد که اسمش مرتضی بود با جمله معروف و اعصاب خورد کن ، و با لهجه شمالی ((بلند شو آقا .... بلند شو)) میومد تا ما رو بیدار کنه. یه بار سالار که خیلی خوابش میومد جلوی عطرفه با مهرداد شروع کرد به مشاجره و بد و بیرا گفتن. اینقدر دعوا داشت بالا میگرفت که بچه گرفتنش و انداختنش بیرون تا با هم گلاویز نشن. دو شب بعد دیدم که مهرداد ساعت 11 نشسته بود کنار سالار و با هم داشتن خاطره مینوشتن. پیش خودم گفتن خدا رو شکر، تا باشه از این دعواها که آخرش دوستیه. خلاصه حدود ساعت 4:15 میرفتیم پایین، اون اوایل پادگان صبحها خیلی سرد بود، اینقدر که نمیشد نشست روی زمین، ما هم کلاه اور روی سرمون میکشیدیم و چمباتمه میزدیم تا عطرفه بیاد، بعد از کلی انتظار عطرفه میومد و چند تا بشین پاشو میدادو مبردمون برای صبحانه، بعد از خوردن صبحانه دوباره برمیگشتیم آسایشگاه و دوباره همه میخوابیدن، ولی این دفعه با پوتین و همون اور به تن. اتفاقا خیلی کیف میداد. بعد از این خواب دیگه علاوه بر نگهبان و دژبان و ارشد باید رسول حاجیان (منشی گروهان) هم میومد یه سری داد و بیداد میکرد تا بچه‌ها تازه از تختاشون بیان پایین. بعدش میرفتیم و بخط میشدیم، اکثرا عطرفه هم نمیومد، با هر مشقتی که رسول حاجیان بخودش میداد، ما رو میبرد تا میدون صبحگاه، اونم با صدای شمارش آرش (12) یک.... دو .... سه... یک.... دو .... سه... .تازه تو میدون بود که چشممون به جمال عطرفه روشن میشد. ......


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 10 تیر 1390 توسط حداد پژوم
مقدادی‌های دوره‌ی 170
حسن علیزاده هستم به نمایندگی از 185 نفر
کد 97 مقداد
این سایت در دوره‌ی 170 به وسیله‌ی آقای حداد پژوم طراحی شده است.
مقدادی‌های این دوره از استان‌های تهران، کرج، مشهد، گیلان، اراک، کرمانشاه، لرستان، گلستان، قم، آذرباییجان، اردبیل،‌ تبریز و ... داشتیم. با بچه‌های خیلی راحت و صمیمی بودیمو به هم وابسته شده بودیم. با هم لحظاتی داشتیم که همگی تبدیل به خاطرتی جالب و ماندنی شد. خاطراتی که یاد آوری آن هر روز برایمان شیرین‌تر و تازه‌تر می‌شود.
کد‌های به یادماندی:
محمد محمدی، وحید برجی عالیانی- اسماعیل شیری- مجید محمد زاده- امین میهن کیاسرائی- سید امیر حسین حسینی مقدم شهری- محسن رضائی- جواد بختیاری- داریوش شیردل- محمد میری- علی یار احمدی- کامه- علی بابایی- امیر موحد الهی- بهنام رجبی- بهرام ناصح اهری- علی کالیوه- میعاد جراح زاده- فرشاد مداح- محمد پرویزی- پیمان تقی‌زاده- حسین عماری و ...
این اسامی بهترین دوستان من در دوره‌ی آموزشی هستند که هر کدام به نوعی ویژگی‌ داشتند که آنها را از هم متمایز می‌کرد.
در دوره‌ی یگان خودم با آقاین: حداد پژوم، سالار صفری، شهریار همت، محسن رضایی، محمد علی آقایی، امیر حسین خسروشاد، ایمان کمال‌جو، آشنا و دوت شدم.


پستی سااااالار....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط حداد پژوم
سالار سرجوخه‌ها
بهروز جعفر پور
سه شنبه گذشته ترخیص شد

بعد از خوشبخت کردن این همه سرباز و فرستادنشون به یگان بخت، بالاخره خودش ترخیص شد.
ولی انصافا رو دستش سرجوخه نمیاد. حالا حالا ها
ایشالا همیشه موفق باشه

این هم تصویری از رهایی از خدمت و سواحل نیلگون و ...
ایشالا مبارکشون باشه
آینده خوشی داشته باشید. (ارادتمند همیشگیتان)



عذر خواهی که خطرات رو خیلی وقته به روز نکردم
قول میدم تا آخر هفته جاری بخش بیشترشو بذارم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 تیر 1390 توسط حداد پژوم
طبق قولی که داده بودم این هم یک سری عکس از داخل آسایشگاه که به صورت قاچاقی گرفته شده.
شما همه جایی نگید که ما این عکسها رو گرفتیم.

این از اولین عکس
هادی شکاری (اوه اوه) - محسن مهری - سالار صفری


وهب خدا بنده لو- سالار صفری - مرتضی


این عکسو اون وقتی گرفتیم که آرش داشت میرفت برای ترخیصی.
آخه معافیت پزشکی گرفته بود.
بچه ها یه ذره بزن و برقص کردن و بعدش یه تنبیه حسابی توسط جناب شمشیری


نوید - اراکی (کراکی) - سردار


این عکسو خیلی دوست دارم
رسول حاجیان - خودم - سالار صفری - رضا نور محمدی


اینم عکس با افشینه (بچه فلاح) اگه میتونین اسم کتابی رو که دستشه بخونین




سمت چپ مرتضی قرایی (ببین چه شیرجه‌ای رفته)


تو این عکس رسول جاچیان خیلی با نمک افتاده




تو این عکس هم حسین شیرازی خیلی با نمک افتاده


ممد باردار (سید ممد خیره) رو هم تو عکس ببینین. آدم یاده لبخند ژکوند میوفته












اینم یکی از عکسهای مورد علاقه‌ی منه (قشنگ افتاده)



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 27 خرداد 1390 توسط حداد پژوم
من محسن مهری 22 ساله متولد 22/11/68 در کرمانشاه هستم. یه چیزی که خیلی مهمه اینکه تک پسرم. قبل از خدمت دانشجویه رشته‌ی حقوق قضایی بودم! علت این که درس و دانشگاه و بی خیال شدم و اومدم خدمت این بود که 16 ماه کسری داشتم و اگر نمی‌یومدم نمی‌تونستم از این کسری استفاده کنم. به علت دیر اقدام کردن 16 ماه کسریم پرپر شد و به 9 ماه تبدیل شد که این هم هنوز میون آسومن و هواست از کرمانشاه که راه افتادیم به جرئت می‌تونم بگم تنها کسی که می‌خندید من بودم. یک هفته که از خدمت گذشت و بعد از رفتن به اولین مرخصی چند تا از دوستای نزدیکم فرار کردن که خیلی ناراحت شدم!! در تمام طول خدمت در دوره‌ی آموزشی فقط و فقط یک بار گریه کردم که اون هم روزی بود که کل گردان و بردن حسینیه و عزاداری خانم فاطمه الزهرا(س) رو کردیم. اینجا با بچه‌های 3 شهر خیلی جور شدم. 1- کرج 2- تهران 3- مشهد روزی که با بچه‌های تهران و کرج حرف می‌زدم فهمیدم معرفتشون از وزنشون سنگین‌تره. با 6 تا از بچه‌های که خیلی دوسشون دارم و یه جورایی بیشتر باهاشون حال می‌کنم. از کد معروف 60 سالار صفری بچه کرج، تا حاجیمون کد 72 حداد پژوم بچه‌ی تهران و کد 29 پلاک شهرمون که مزه میپرونه، میلاد عبدی بچه‌ی کرمانشاه کد 69 رضا نور محمدی که خیلی شبیه دوست هم دانشگاهیم بود و از کد 30 که مرامش بیسته، یدونس مرتضی ... با کد 28 هم محلیه خودم.
این‌ها مثال مشت نمونه‌ی خربار هستن من شهر یزد و خیلی دوست دارم. ولی توی این همه سرباز تو گروهانی که حدودا 190 نفر بودیم هیچکدومشون بجه‌ی شهری که من خیلی دوستش دارم نبودن. اینم از شانس ماست. می‌تونم راحت بگم که اینجا جزء معدود سربازایی بودم که با اکثر بچه‌ها رفیق شدم. نه تنها با بچه‌های گروهان خودمون بلکه با بچه‌های گروهانای دیگه!!!! این روزای آخر آسایشگاه حال و هوای خاصی داره. بچه‌ها تازه با هم دیگه رفاقتشون اوج گرفته و جدا شدن از همدیگه براشون سخته!!! سختیهای خدمت کناره دوستان قشنگ بود. پرچم بالاست d:170 گروهان کربلا دسته 1 کد 59.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 27 خرداد 1390 توسط سرباز دوره 170
تمام خوانندگان عزیز
من تقصیر خودمو قبول دارم که خیلی بد قولی کردم
باور کنید این چند روزه اینقدر حول و ولای تقسیم و یگان رو داشتیم که نتونستم خاطراتو به روز کنم
ولی قول میدم تا قبل روز پدر کلی مطلب جدید
به همراه کلی عکس براتون بذارم
برای مقدمه:



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 خرداد 1390 توسط حداد پژوم
شروع کردن داستانهایی که فقط یکبار تو زندگی تجربه می‌کنیم آنقدر سخته که حتی نمودنم باید از چه نوع به نام خدایی شروع کنم. ولی با یک لفظ ناقص این طوری میگم:
به نام آفریننده یکتا
حالا باید بریم سراغ این خدمت سربازی...
با اوایلش خیلی کاری ندام چون اونقدرها هم جذاب نبود ولی بعدش دیگه داشت شبیه به زندگیمون میشد.
از این جا شروع میکنم که فکر میکنم بهتره:
تو پادگان سربازها رو این جوری دسته‌بندی میکنن که تو هر دوره که سرباز میگیرن حدود 1000 سرباز وارد پادگان می‌شه. تمام ورودی‌ها میشن جزو یک گردان. هر دوره یک شماره که هر ماه ورودی جدید میاد و جاشو میده به گردان 2 ماه پیش خودش.
ما می‌شدیم گردان 2 دوره 170 که تاریخ اعزاممون یا به عبارتی پایه‌ی خدمتیمون 18/1/90
گردان یکی‌ها چون یک ماه قبل ما اومده بودن خیلی ادعاشون میشد. مثلا وقتی از کنارشون رد میشدیم بلند داد می‌زندن که: بوی واکسن میاد. آخه اینجا چون بیماری مننژید خیلی شایع شده زدن واکسن واجب بود و همه قبل از اعزام باید این واکسن و میزدن. از این مسئله بگذریم که خیلی طولانیه و یه جاهاییشم دیگه بی ادبی‌های پسرونست.


هر گردان به خاطر این که قابل کنترل باشه به گروهانهای 180 نفره تقسیم شده بود. من تو گروهان کربلا که شمارش 5 بود تقسیم شده بودم. همون اولش با چند نفر رفاقت پیدا کرده بود که وقتی داشتیم تقسیم می‌شدیم از خیلی‌هاشون با نارحتی جدا شدم. ولی بعدش یه فکری برای اینم کردیم که خودتون بعدن می‌فهمین، خلاصه برای اینکه یه گروهان هم بتونن تو آسایشگاه‌ها جا بشن هر گروهان رو هم 4 دسته کردن که من تو دسته 1 بودم. هر سرباز توی گروهان یه کدی داره که تا پایان دوره همه اونو با همن کد میشناسن. منم کد 71 بودم.
این کدها به ترتیب قد هستش ، پس کد 1 بلند قد ترین فرد گروهان بود. هر صف 12 نفر بود. من که کدم 71 بود توی صف 6ام، نفر یکی مونده به آخر بودم. ما این طوری توی صفها می‌ایستادیم.

چینش چپ

شاید بهتر باشه باز شیرین‌تری و شاید بشه گفت بهترین دوستم سالار صفری شروع کنم:
سالار صفری
بچه کرج (حصار) متولد 70، آدمی که اگر خوابش نمیومد تا خوده صبح براتون حرف می‌زد، از همه چیز هم صحبت میکرد فقط اینو بگم که یکی از بچه‌های گروهان اون اوایل ازش یه سؤال پزشکی پرسید، سالار گفت پیش خودم چی خیال کردی که از من این سوالو پرسیدی. گفت چون اطلاعات عمومی تو بالاست گفتم شاید از این چیزا هم خبر داشته باشی. ولی بنده خدا خبر نداشت سالار بیشتر شبیه رادیو میمونه فقط ازش صدا در میاد ولی خودش تخصص و علم بخصوصی نداره که برای کسی از اون خرج کنه. البته از حق نگذریم تو یه چیزهایی خیلی وارد بود، اونم تو مسائل شیرین روابط دختر و پسر. به قول اون بنده خدا تو فیلم سن پترزبورگ کلا دخترا رو خوب درک درک می‌کنه.
رفاقت و منو سالار از اونجایی شروع شد که وقتی فرماندمون گفت کیا بچه تهران و کرج هستن اونم دستشو اورد بالا. دو رو بر من فقط همون یه بچه تهرون بود، به منم که کلی آدم سفارش کرده بودن که فقط با بچه تهرون رفیق بشو، راهی جز باز کردن در صحبت نداشتم. با این جمله از طرف اون که باید شبا برام کتاب بخونی، شروع شد. سالار سنش کم بود ولی افکار پخته‌ای داشت، انصافاً بعضی وقتها حرفهایی میزد که حرف آدمهای چهل ساله بود. البته بعضی وقتها...
تو گروهان نشسته بودیم که سر صحبت این طوری باز شد:
سالار گفت من چند تا دوست دختر دارم و بعد از این من سریع گفتم پس یادم بنداز باهات یه مشورتی کنم، همون موقع محمد گفت که اگر خواستی منم هستم، منم کم نیاوردم و گفتم حتماً میام پیشت. بعد از ناهار شد سالار گفت حداد چی کار داشتی با من، بگو دیگه ...
-    حالا میگم، مفصله.
-    آخه من طاقت ندارم دوست دارم ببینم چی کار داری . من این طوریم اگر بدونم کسی باهام کار داره دوست دارم هر چی زودتر بفهمم چی کار داره.
-    شب بهت میگم
-    پس شب موقع خواب باهم هماهنگ میکنیم
-    باشه
شب شد و خاموشی رو ساعت 10 زدن، ما باید میخوابیدیم، من و سالار که قرار بود با هم صحبت کنیم بنا رو به نخوابیدن گذاشتیم. سالار پیشنهاد داد که به تخت کناریم بگم بره جای سالار بخوابه تا سالار بیاد به جای اون که بتونیم صحبت کنیم. روی تخت کناری من هم یه سرباز با لهجه ترک خوابیده بود که یه ذره هیکل گنده بود و دست بر قضا چند دقیقه قبل از خاموشی با یکی دیگر از سربازها یه جر و بحث کوچولو کرده بود، سالار هی به من اشاره می‌کرد حداد بگو دیگه ... منم با خنده‌ای که نمیتونستم جلوشو بگیرم میگفتم میترسم حمله کنه... خلاصه دلو زدم به دریا که بهش گفتم داداش یه خواهش دارم، اگر دوست نداشتی بگو نه، اونم با لبخند گفت بگو آقا جون، گفتم می‌ری به جای یکی از رفقا اون بیاد جای تو اونم قبول کرد و جاهاشونو با هم عوض کردن. سالار اومد تخت کناری من، شروع به صحبت کردیم،‌اول من شروع کردم و گفتم به نظرت اگر کسی بخواد ازدواج کنه باید از کجا شروع کنه، انم انصافاً حرفای قشنگی زد، خلاصه آنقدر صحبت کردیم و کردیم تا سفره‌ی دل سالار باز شد...
نمیتونم از اون حرفاش چیزی بنویسم که شاید اگر بخونه ناراحت بشه ولی سربسته و خلاصه به قول خودش که زیاد به بچه‌ها می‌گفت:
-    اگر ازدواج اولم موفق می‌شد، بچه‌ام داشت با من خدمت می‌کرد...
و سر همین ماجرا‌ها بعضی وقتها خیلی دمق می‌شد که منم کاری از دستم بر نمیومد. از اینجا رفاقتمون شروع شد چون من فهمیدم درد اصلی سالار چیه. مطمئناً خیلی کمکی از دستم بر نمیومد ولی خیلی ناراحتش بودم. بگذریم...
از فردا صبح تو بدو رو‌ها لحظه‌ای نبود که صدای طعنه و تیکه‌های سالار قطع بشه. اون میگفت و منم از خنده روده بر می‌شدم، یه جوری شده بود تا یه سوژه خنده دار پیدا میکردیم حتی به هم نگاهم که میکردیم، قاه قاه میزدیم زیر خنده... بچه‌های دوروبر یا صدای سالارو میشنیدن یا صدای خنده‌های منو. بعد از سه روز بودن در پادگان بالاخره مرخصی گرفتیم تا بریم خونه. همه فکر کردیم الان کلی تو خونه خوش می‌گذرونی میکنیم ولی بعد از رسیدن به خونه و کلی نگاههای شیرین خواهرم و مادرم به لباسهای سربازی من، و کلی تعریف در مورد پادگان، داشتیم  با خانواده به اتفاقات می‌خندیدیم که یه لحظه تو ذهنم این گذشت که چه قدر دلم برای بچه‌های پادگان تنگ شده وقتی از مرخصی برگشتیم پادگان انگار همه همین حس رو داشتن و کلی با هم روبوسی و چاق سلامتی کردیم.
سالار خیلی بچه‌ی پر انرژی بود، به همین خاطر از دو تا صف جلو و عقب خودش تیکگه می‌شنوید و تیکه می‌انداخت. یه عادتی هم که داشت این بود که اولش به هم تیکه می‌انداختن تا زمانی که به جرو بحث برسه و همدیگر و ضایع کنند، بعدش تازه تموم میکردن. بعد از گذر دو هفته سالار به این نتیجه رسیده بود که تا وقتی با بچه‌ها بگو بخند داشته باشه همه چیز زودتر میگذره و شروع کرده بود به باز کردن در شوخی از همون تخت اول آسایشگاه تا تخت آخر ... کسی هم جلو دارش نبود. یه عادتی هم که داشت این بود که روزهای هفته رو میشمرد تا برسه به روز پنجشنبه و جمعه که اجازه مرخصی به سربازها میدادند. اوایل، آخر روز حدود ساعت 6 عصر که میرفتیم شام بخوریم موقع برگشت به آسایشگاه میگفت که حداد امروز هم تموم شد. بعد از چند روز حدود ظهر این حرفو میزد تا یواش یواش رسید به اینکه صبح که تو میدون صبحگاه بودیم کیگفت حداد امروزم تموم شد. منم میگفتم یه باره بگو این هفته تموم شد خیال همه رو راحت کن دیگه.
یه عادت دیگه هم داشت که خوب بود، اونم این بود که وقتی یه هو میگفت خوب میشه فلان اتفاق بیفته واقعاً همون اتفاق می‌افتاد که داستانش مفصله، براتون تعریف میکنم.
البته لازم به ذکره که بعضی وقتها هم سق سیاه میشد‌ها، مثلاً یه روز صبح ساعت 6 صبح که داشتیم بدورو می‌رفتیم به سمت میدون صبحگاه، خیلی خندیدیم... سالار هم نامردی نکرد و گفت پادگان که نیست، هتل کچوئیه... همین رو که گفت فرماندمون از این رو به اون رو شد و خلاصه تا عصر پدرمونو در آورد.
تو گروهان کد سالار 60 بود که کلی سر همین کد 60 ماجرا درست شد که اونم تعریفیه و حتما براتون تعریف می‌کنم.

حسین شیرازی‌فرد


اون روزی که وارد پادگان شدیم و همه لباس شخصی بودیم، حس عجیبی داشتیم. همه با هم صحبت می‌کردن تا ببینن میتونن با هم دوست بشن یا نه. خوب چون لباس شخصی تنمون بود از ظاهر هر کس میشد یه چیزایی فهمید. تو بین اونها یه پسر قد متوسط با لباس سفید و شلوار لی و صورت تیغ انداخته نظرمو جلب کرد. پیش خودم گفتم این از اوناس که مایه دارنو از خوشی زیاد اومده خدمت. آخه آدم عاقل با لباس سفید میاد خدمت. ساعات گذشت واقعاً اذیتمون کردن. خودشون میگفتن چون بچه تهرانیم باید همون روز اول هر چی غرور داریم بذاریم کنار. خلاصه آنقدر گردوندمون تا ساعت 6:30 بهمون جیر‌ها رو تحویل دادن و بنا شد بریم تو سوله و یه تخت بهمون بدن. او موقع که کلی بالا پایین کردیم که با اون بچه‌هایی که آشنا شدده بودیم تو یه تخت بیافتیم تمام نقشه‌ها به هم ریخت و رسید به من، سرجوخه رو به من گفت تو بالا، تو هم پایین. من بالا افتادم و هم تختی طبقه پایینم هم همون پسره که پیرهن سفید پوشیده بود افتاد.
همون موقع بهش دست دادم و گفتم اسمم حداده، بچه تهرونم. اونم گفت منم حسینم...
-    خوبی حسین جان
-    خوبم
-    خوش گذشت
-    هی بدک نبود
هر کی رفت پی کار خودش، آخه باید صبح با لباسهای کامل به خط می‌شدیم. خلاصه داد و بیداد شروع شد.
-    پوتین کوچکتر می‌خوام. کسی نبود...
-    کلاه بزرگتر می‌خوام....
-    کسی هست شلوار 48 بگیره 44 بده...
-    ....
تو این هیاهو بعضی وقتها اسم حداد... حداد... هم بگوش میرسید. یکی میگفت حداد سوراخ دکمم باز نمیشه، یکی میگفت حداد اورم اندازم نیست و ... اخه اون اوایل به نظرم رسیده بود یکی از راههای باز شدن باب رفاقت حل مشکلات بچه‌هاست. تا یه حدی هم کاری از دستم بر می‌اومد که انجام میدادم. حسین هم شروع کرد به بهانه گیری از جیره. منم از روی تختم اومدم پایین و شروع کردم به کمک کردن حسین. اول جای دکمه‌ی لابساشو باز کردیم، گتر شلوار و درست کردیم، بند پوتین و بستیم و ...
سر صحبت رو باز کردیم و حسین شروع کرد به گفتن:
تا اول راهنمایی درس خوندم، خونمون سمت کیانشهره، همون طرفای شاه عبدالعظیم (ع). خونه خیلی بیکار بودم و ول میچرخیدم، پدرم بهم گفت پاشو برو خدمت تا آدم بشی، این جوری شد من اومدم خدمت. من تازه داشتم میفهمیدم افکار اولیه‌ام در مورد اون تا حد زیادی اشتباه از آب درومده بود به جز یه تیکه کوچیکش و اونم این بود که از خوشی زیاد اومده خدمت.
حسین بچه زرنگی بود، بعد از اینکه با چند نفر آشنا شدیم، تقسیم بندیمون کردن، به همین خاطر نمیشد از رفقای قبلی دل کند، سر همین بنا گذاشته بودیم هر وقت که آزاد باش داده بودن و در اختیار خودمون بودیم همیدگرو پیدا کنیم و دور هم خوش بگذرونیم. یه قانون داشتیم که کسی از گروهان و دسته‌ی دیگر حق نداره بره تو آسایشگاه دسته‌ای دیگه. سر همین موضوع نمیشد تو آسایشگاه‌هامون همدیگر رو ببینیم. یه جا تو حیاط قرار می‌گذاشتیم تا سر یه ساعتی همه اونجا جمع می‌شدن، بعد میرفتیم سمت بوفه و هر کی یه چیزی میگرفت و میرفتیم یه جای دنج تا بخندیم و بخوریم.
تو یکی از این قرارها سالار 4 تا چیپس خریده بود، اومد و ریخت وسط جمع و تو شلوغیها حسین یه دونشو کش رفت و گذاشت زیر اورش منم دیدم ولی صدام در نیومد. هممون خوردیم و به به و چه چه کردیم و زباله ها رو جمع کردیم، دیدیم حسین رفت چند متر اون‌ور تر و چیپس و در آورد باز کرد و به نشانه ضایع شدن ما، شروع کرد به خوردن. قیافه بچه دیدن داشت. سالار داد زد اَی مرتیکه... و دوید دنبال حسین، حسین هم کم نیاورد، هم میخورد هم فرار میکرد، سالار که ادعای دو اش می‌شد با تمام سرعت دوید تا حسینو بگیره، حسین با اینکه هی این طرف و اون طرف می‌پرید سالار باز هم بهش نرسید.
جالب بود که دهن حسین هنوز داشت می‌جنبید. هممون داشتیم از خنده می‌مردیم.
حسین هیکل لاغری داشت و اورهایی که به ما داده بودن حالت لوله تفنگی داشت و پایینش گشادتر بود، حسین وقتی این اور را رو میپوشید از پشت خیلی خنده دار می‌شد و با همین حالت خنده دارش تو روژه این قدر شکلک در می‌آورد و بالا و پایین می‌کرد که من از خنده یه وقتهایی می‌خواستم بیافتم زمین و فقط بخندم. نمیدونم چرا وقتی تو اون لباس میدیدمش یاده یکی از فیلمهای لورل و هاردی میفتم که میرن سربازی. انصافاً هم شبیه به اسن لورل هم بود. حسین چند تا عادت قابل توجه داشت. یکی از عادت‌هاش این بود که علاوه بر زبرو زنگی که داشت اخلاقاً بچه ساده و بی غل و غشی بود. این عادت زبر و زرنگی اش هم بیشتر به این خاطر بود که تو شغلش خیلی بدردش میخورد. البته بگم که تا الان که دارم می‌نویسم هنوز نفهمیدم این سادگی از زنگی بود یا واقعی، ولی هر چی بود سادگی دلنیشینی بود. یه عادت دیگه‌اش این بود که خیلی دوغ دوست داشت، مثلاً هر کس می‌خواست بچه‌ها رو یه چیز مهمون کنه، حسین سریع میگفت به جاش برای من یه دوغ خانواده بخر. دیگه همه فهمیده بودن که حسین با دوغ بیشتر از همه چیز حال میکنه. یه قتهاییم شیطنتش گل می‌کرد و یه کارهای زیر زیرکی هم انجام می‌داد. مثلاً اولین مرخصی همه بیرون در با هم قرار گذاشتم، همه دستمون یه ساک انفرادی بود، تا ایستگاه مترو همه با هم هم مسیر بودیم. همه سوار یک تاکسی شدیم و چن انفرادی‌هامون خیلی جاگیر بود اکثرشون و گذاشتیم صندوق عقب ماشین. یه پراید سفید بود که صندوقش از داخل ماشین باز می‌شد، یعنی راننده برای باز کردن در صندوق از ماشین پیاده نمیشد. وقتی رسیدیم به مترو رفتیم که انفرادی‌ها رو از صندوق عقب بر داریم که دیدیم حسین همراه با انفرادیش یه توپ والیبال هم برداشت. رانند هم از همه جا بی بخبر رفت پی کارش. خلاصه حسین تا برسیم به مقصد تو مترو این قدر با این توپ بازی کرد که مطمئنم اگر پول می‌داد و می‌خرید هیچ وقت یه هم چنین حالی میکرد.
علیرضا عادل
بچه نازی آباد، لوتی باز و اهل هیئت، با یه لهجه‌ی خاص که ج و چ اش بیشتر به گوش می‌رسید، خانوادگی و اجدادی تو کار کامیونت بودن که خود این موضوع اخلاق اونو تحت تاثیر گذاشته بود و قتی پشت فرمون می‌نشست از پشت یه قوز بانمکی داشت که منو یاده پیر مردها مینداخت. یه دوره هم شده بود که موهای سرشو زده بود ولی ریش شو کوتاه نکرده بود، او موقع واقعاً شبیه این پیرمردهای پاکستانی شده بود. علیرضا استیل بانمکی داشت ولی اکثر اوقات که میدیدمش تو خودش بود که انم یه علت داشت که شاید ذکر کردن تو اینجا خیلی باب میلش نباشه. هر وقت علیرضا رو دمق میدیدم میگفت چرا این قدر چروکی؟ اونم جواب میداد هیچی نشده و بعد از یه ذره کلنجار بالاخره میگفت که چه مشکلی داره. بعد از یه کمی صبحت با بچه‌ها جمع می‌شدیم و بعد از خوردن و کلی گپ و گفت میدیدیم که علیرضا هم یه ذره حالش بهتر شده.
علیرضا تو گروهان ما نبود به همین خاطر شاید کلی زمانو برای خوشگذروندن با هم رو از دست می‌دادیم که برای حل این مشکل بعد از شمال که ساعت 6 عصر بود یه جاهای خاصی رو از پادگان مشخص می‌کردیم که همه جمع بشن اونجا تا با هم خوراکی بخوریم و صحبت بکنیم. واقعاً ایام شیرینی بود، علاوه بر خوراکیاش که از همه چیز بیشتر می‌چسبید (الکی گفتم) با بچه‌ها هم این قدر می‌خندیدیم که تا به خودمون میومدیم میدیدیم باید بریم سر آمار شب که ساعت 9 بود.
سالار و علیرضا یه وقتهایی موجشون با هم یه فرکانس رو میگرفت و میرفتن توی لک و فاز غم و غصه. سالار شروع میکرد به خوندن که به قول حسین یکی از بچه‌های که براتون تعریفشو میکنم ((خفه شو، صدات خیلی بده)) البته تنها سرگرمی اون زمان با اون دلگرفتگی‌های دم غروب صدای نسبتاً بده سالار بود. سالار می‌خوند و علیرضا پشت سرش علاوه بر تکون دادن سر از روی دل گرفتگی و دل تنگی هم خوانی می‌کرد. اونا می‌خوندنو منم گوش میکردم... فقط گوش میکردم چون از هفت دولت آزاد بودم و دلم تنگ شخصی جز خوانوادم نبود.
علیرضا تو گروهان قیام بود، کد گروهان قیام 4 و با ما هم گردان بود. علیرضا که تو گروهان خودشون کد سازمانی داشت از شانس خوبش یه آدم گل کنارش می‌نشست که اسمش امین بود. آدمی ساکت که هر وقت ماها پر از انرژی بودیم اون فقط تبسم می‌کرد و هرز گاهی با خنده‌های ما انونم بلند و بانمک می‌خندید. علیرضا باعث آشنایی ما با امین شده بود. امین بچه مراغه بود با لهجه‌ی تهرانی و استیلش اصلاً به تبریزی جماعت شباهت نداشت.
علیرضا تو گروهان قیام بود، کد گروهان قیام 4 و با ما هم گردان بود. علیرضا که تو گروهان خودشون کد سازمانی داشت از شانس خوبش یه آدم گل کنارش می‌نشست که اسمش امین بود. آدمی ساکت که هر وقت ماها پر از انرژی بودیم اون فقط تبسم می‌کرد و هرز گاهی با خنده‌های ما انونم بلند و بانمک می‌خندید. علیرضا باعث آشنایی ما با امین شده بود. امین بچه مراغه بود با لهجه‌ی تهرانی و استیلش اصلاً به تبریزی جماعت شباهت نداشت.بگذریم، چون بقیشو بعداً بیشتر براتون تعریف میکنم. علیرضا رو از اونجا شناختم که وقتی با لباس شخصی وارد پادگان شدیم (که براتون داستانشو تعریف کردم) یه وقت اعلام کردن دیپلمه‌ها جدا بشینن که اسمامونو بنویسن. وقتی دیپلمه‌های تهرانی جدا نشستیم حدود 20 نفر بودیم که از اول‌اش شروع کردیم به تیکه انداختن و خندیدن، وسطش هی به هم میگفتیم ما دیپلمه‌ایم ها که الکی به هم روحیه‌ بدیم. علیرضا هم که کنار یکی از بچه‌های دیگه نشسته بود که هرزگاهی با خنده‌های ما اونم بر میگشت و با ما می‌خندید. چند باری نگاه تو نگاه شدیم و چهر‌ه‌اش تو ذهنم موند. وقتی رفته بودیم برای گرفتن جیره حدود دو ساعتی معطل شدیم. پیش خودم گفتم الان بهترین زمان شروع رفاقته. کنارش نشستمو شروع کردیم به صحبت و همون جا بود که فهمیدم بچه‌ی با مرامی و برای رفاقت گزینه‌ی مناسبی هستش خلاصه به واسطه‌ی اون با الیاس هم آشنا شدیم. الیاس بچه‌ی بالا شهر بود ولی به گفته‌ی خود علیرضا مرام بچه‌های پایین شهر رو داشت سر همین هم بود که باهاش رفیق شدیم و تو جمعمون وقتی میدیدمش خوشحال می‌شدیم. ولی چی بگم که راستش یه ذره تک پر بود، بیشتر با تنهایی حال می‌کرد. سر همین کمتر با جمع ما میشست. علیرضا ارادت خاصی به علما داشت، حتی به هیئت و بچه‌ هیئتیها ... ولی بد نیست اینو بگم که، هی ، با بچه‌های اون وری هم کم حال نمیکرد. عاشق آهنگ‌های هایده بود تو جنگلهای شمال... به شدت دل نازک بود. ولی دل نازک مردونه یعنی هم فوش و بد و بیراه میداد، هم وقتی دلش میگرفت گریه میکرد. یه کتابم داشت از آقای جعفری که به قول خودش هر وقت دلش میگرفت اون کتابو می‌خوند و با عکس ایشون صحبت میکرد و معمولاً هم  گشایش تو کارش میوفتاد.
رسول حاجیان
بچه تهران، امیر آباد، کنار همون مسجد معروف امیر که ازش خاطرات خوشی دارم، دانشجوی ترم آخر مهندسی نفت که تا حالا تو داروخانه نسخه می‌پیجید و به خاطر اینکه 14 ماه کسری از دستش نره یه ترم مرخصی از دانشگاهو آمدن به سربازی رو تصمیم گرفته بود. پادگان یه سالنی داشت به اسم سینما، همه ما ها رو همون اون روز اول تو همون جا جمع کرده بودن تا یه سری فرم رو با هم پر کنیم و تحویل بدیم. کسی که صندلی کنار من نشسته بود، به من گفت من که خودکار ندارم، منم که خودکار اضافه داشتم بهش دادم و سر صحبت و باز کردم، وقتی صحبت کرد، فهمیدم بچه باکلاسی و موقریه، چون اصلاً فحش و بدو بیراهایی که بقیه بچه‌ها داشتنو اون نداشت. از اینش از همون اول خیلی خوشم اومد و سعی کردم از اون به بعد باهاش بیشتر آشنا بشم. تا وقتی که روز دوم تو پادگان همه رو تو یه صف کنار هم چیدن و خواستن بر اساس قد، کد سازمانیمونو اعلام کنند. یکی از فرمانده‌هامون گفت کی خطش خوبه، چند نفری رفتن و تست دادن و قبول نشدن، دیگه دور فرماندمون برای تست خط اونقدر شلوغ شد و بچه‌ها هی برای تست میرفتن و منم که اصلاً خط خوبی ندارم حواسم رفت به دورو برم و از تست خط غافل شدم، وقتی نگاهمو برگردوندم سمت همون فرماندمون دیدم اون شلوغی کم شده و رسول حاجیان کنار دست فرماندمون وایستاده و یه تخته رسم و یه خودکار و یه سری کاغذ تو دستشه،پیش خودم گفتم پس رسول خطش از همه بهتره که انتخاب شده، خلاصه تو گروهان 182 نفر سرباز بود که رسول بنده خدا مجبور شد به خاطر خط خوبش اسم همه رو بنویسه.
بعد که تموم شد و همه سر کد سازمانی‌ نشستن کد رسول 75 شد و اون هم تو صف پشت سریم نشست، یه فرمانده داشتیم که از همون اول که تازه داخل پادگان شده بودیم، وقتی دیده بودمش فهمیدم که با بقیه فرمانده‌های اون پادگان یه فرقایی داره، حتی با یه لحن متین و با کلاسی صحبت می‌کرد، مثلاً ندیدم تا حالا داد بزنه، یا مثلاً به کسی فحش بده. البته بگم‌ها از این عادتش خیلی خوشم میومد، آقای روشن ضمر نامی بود که فقط روزهای اول یه ذره زیاد دیدیمش و دیگر کمتر باهاش سر و کار داشتیم. راستش اولش پیش خودم گفتم پس اینجا هم از این آدما پیدا میشه ولی بعدش فهمیدم که از این خبرا نیست و تعدادشون خیلی کمتر از این حرفاست. البته الان کهدارم این مطالبو مینویسم هنوز نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. خلاصه آقای روشن ضمیر آمد و رسول رو به عنوان منشی گرهان اعلام کرد. همون موقع بهرام کهکنار دست من مینشست و بچه شمال (کرد کوی) بود با همون لحن با نمکش گفت حیف شد خط منو قبول نکردها، والّا الان من منشی میشدم. از این روز به بعد رسول نقل مجالسش شده بود تعریف تپق‌های بچه‌ها و بالاخص شهرستانی‌ها. یه روز از اون روزای اول که رسول تازه منشی شده بود برای برداشتن وسایل ناهار رتفم بالا، دم آسایشگاه رسول و دیدم که صورتش بر افروخته شده و چشماش از فرط عصبانیت گرد شده بود، از کنار من رد شد، اومدم یه شوخی کوچولو باهاش بکنم که از این حال در بیاد، یهو دیدم با عصبانیت گفت «الاغا، هیچی نمی‌فهمن» و رد شد. پیش خودم گفتم الان داره میره که استفا بده و به آقای روشن ضمیر بگه من دیگه منشی نمیخوام باشم. اتفاقاً همن هم شد، رسول واقعاً رفته بود بگه منو از دست این زبون نفهما نجات بدین. ظهرها ساعت 12 وظایف 24 ساعته بچه‌های گروهان می‌خورد به دیورا که کنار در آسایشگاه دسته‌ی یکم بود. سر همین مسئله هر روز ساعت 12 کنار لوح نگهبانی اینقدر شلوغ میشد تا اینکه رسول سرو کله‌اش پیدا بشه، بعد همه‌ی اون جمعیت دور رسول جمع می‌شدن سؤالهایی رو میپرسیدن که تا حال بیشتر از صد بار پرسیده بودن. رسول هم که دیگه به قول معروف سِر شده بود، تا حدی که وقت داشت جواب میداد و بعدش با آرامش رد میشد و میرفت. یه بار سالار با آقای کادیجانی (فرمانده گردانمون) کار داشت و ایشون هم به سالار گفته بود که فردا فلان برنامه رو داریم، از اونجایی که سالار هم تو این جور چیزا نمیتونست جلو خودشو بگیره اومده بود و صاف گذاشته بود کف دست بچه‌ها، اینقدر  ازش سؤال کردن که دیدم سالار یه نگاه پر از خستگی به من کرد و گفت بیچاره رسول چی میکشه از دسته اینا...
راستم میگفت بچه کم اذیت نمیکردن. البته بگم رسولم این اواخر بعضی وقتها اینقدر اعصابش از بچه‌ها خورد میشد که شروع میکرد به فحش و بد و بیرا گفتن به بچه. من و سالار هم به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم،‌ چون از رسول بعید بود این فحشا رو بده. رسول کلاً بچه با کلاسی بود، جزو معدود بچه‌هایی که دانشگاه رفته و خیلی از چیزهایی که برای بچه‌ها خیلی بزرگ بود براش ارزش چندانی نداشت، منم از این اخلاقش خیلی خوشم میومد. البته بگم که، یکبار بر حسب اتفاق با پدرش آشنا شدم و اینو فهمیدم که اگر یه چیزهای خوبی تو رسول میبینم بیشتر بخاطر خانواده خوب و با فرهنگیه که داره. بگذریم.
رسول آدم شوخی بود، معمولاً با نمک‌ترین تیکه‌هاش هم با یه آرامشی می‌انداخت و بعد اینقدر با نمک میخندید و سرشو به یه حالت بانمکی تکون می‌داد که از خنده روده بر میشدیم، انصافاً هم هوش خوبی داشت و هم به نکات خوبی اشاره می‌کرد. اکثراً نقل مجلس رفتارای خنده‌دار بچه‌ شهرستانی‌ها بود که خودشون یه پا جک زنده و واقعی بودن، بود.
پادگان و آسایشگاه
پادگان یه در خیلی بزرگ داشت، شبیه در زندان، شاید هممون دیده باشیم تو این فیلمها وقتی یکی میخواد از زندان آزاد بشه، یه در بزرگ رو با کلی سرو صدا باز میکنن تا یه آدم ازش بیاد بیرون. در پادگان ما هم شبیه همون درها بود، بزرگ و پر سر و صدا، هیچ کسی هم از اون در خوشش نمیومد به جز موقع‌هایی که وقتی مرخصی میگرفتیم نزدیک دو هزار نفر تو صف وای میستادیم تا نوبتمون بشه و بریم بیرون، اون موقع بود که وقتی اون در و میدیدم کلی خوشحال میشدیم، چون داشتیم ازش رد میشدیم. رو بروی اون در یه خیابون بود که تازه هم اسفالت شده و کنارش پر از درخت کاج بود و دو طرف یه جوب کوچیک آب ، وقتی پشت به درب اصلی پادگان می‌ایستادیم رو برومون میدان اصلی بود که وسطش پر از شمشاد و بوته‌های گل بود و از وسطش یه میله سفید رنگ بالا رفته بود که صبح‌ها پرچم و روش بالا میبردن و شبها ساعت 5 میاوردن پایین. وقتی تو اون خیابون به سمت میدون اصلی حرکت میکردیم، جایگاه فرمانده‌ رو میدیدم که، تو مراسم فرمانده‌ها اونجا وای‌میستادن و سان میدیدن، ما هم از جلوی اون جایگاه رژه میرفتیم. رژه‌ای که همیشه همه ازش متنفر بودیم و دعا دعا میکردیم یه اتفاقی بیافته که رژه‌ رو نریم. پشت جایگاه پر از درخت بود، پر بود از سبزی و سر زندگی، انصفاً شاید صبح‌ها با اون همه خواب‌آلودگی با هر صحنه‌ای جز اون مواجه میشدیم، تا ظهر هم خواب از سرمون نمیپرید، سمت چپ میدون آشپزخونه پادگان بود، که معمولاً از همون صبح بودی غذاش میپیچید تو میدون، حالب بود از اون اول تا آخر بچه‌ها هر وقت بوی غذا به مشامشون میخورد، سریع از هم میپرسیدن امروز غذا چیه؟، این آخری‌ها دیگه هر کی میپرسید امروز غذا چیه حتی اگر ته صف هم ایستاده بود سالار داد میزد که شُل مغز تا حالا حفظ نشدی که غذا‌ها به چه ترتیبیه. یه سری جملات بود که شاید فقط برای بچه‌های پادگان قابل درک باشه جملاتی مثل «نظّر به رااااست ......... ا... ااااکبر» یا «گروهان خیلی خوووب ........... درود...... جناب» یا «چند ضربه ............ یک ضربه» یا جمله مسخره «بشمااااار ...... بشمااااااااااار» یا «گروهان مسلح ..... به دست فَنگ» یا جمله آقای شمشیری با او لهجه با نمک «نظاااام..... نظااااااااام» یا «حالا بیا بالا» که بعضیهاشون برای بچه‌ها خوشحال کننده بود و بعضیهاشون برای بچه‌ها اعصاب خورد کن. اینا جملاتی بودن که تو میدن خیلی شینیده میشد.
تو میدون برای انجام رژه، گروه موزیک مستقر میشدن و شروع میکردن به نواختن مارش نظامی، کنار این مارش یه شیپور بودکه نغمه‌های مختلفی رو میزدن، یه دونش بود که هم من خیلی ازش خوشم میومد، هم سالار، که هر وقت اون نغمه از شیپور رو میزدن منو سالار به هم نگاه میکردیمو به نشونه‌ی کیف کردن سرمونو تکون میدادیم. خلاصه با همین جور چیزا دلمون خوش بود.
اون روزهای اول یعنی تا قبل از مرخصی میان دوره ما بدون اسلحه رژه میرفتیم که تو نیمه دوم آموزشی مجبورمون کردن بودن با اسلحه ژ-3 رژه بریم، اصلحه‌هایی که روی خیلی‌هاشون هنوز آرم نظام شاهنشاهی بود و تاریخ بعضی‌ها خورده بود سال 1358 یعنی سن پدرامونو داشتن. هیچ کدومشون نه گلنگدن داشتن نه ماشه. بزرگترین اعصاب خوردیشم این بود که صبحها ساعت 4 صبح باید میرفتیم و اسلحه رو از تسلیحات تحویل میگرفتیم و ساعت 6 در کمال خستگی باید تحویل میدادیم.
ادامه دارد....




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط حداد پژوم
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

download